من افغانیم
با خون نویسم این کلام، این را نیند یش جـانـیـم
خـواهـم بـگـویـم ایـنکـه مــن، افـغـانـیــم افـغــانـیـــم
هــر کـس نــدانـد، گـویـمــش، نـازم بــه اصل خویشتن
نـازم بـه ایـنـکـه مـن زیــک، جــا و مـکـان نـامـیــم
هسـتم مـن از جـا یی کـه آن ،جا ،هـسـت مهـد معـرفت
مهـد ادب ، دانـش و عـلــــم، آری مـــن افـغــــانـیــم
هستـم ز شـهــر بـو عـلـی یا خـواجـه عـبـدالله پاک
هسـتـم ز شهـر مـولــوی، شـهـر ثـنـائـی، جـامـیــم
خـونـم بـود مـحـمـود گـون، هـستــم ز قـــوم آریـــا
سـلـطـان غـیاث الدین صفت، مـن رهـروی ابدالیم
سـیـد جـمـاالـدین زما، سلطان شهاب الـدین ز مــا
اعظم امام دین زمـا، مـن ایـنچـنـیـن افـغانـیـم
اندر سرشت آزاده ام، دشمن ستـیــز و ظــلـم کــُـش
مـن دشـمـن گـردن کـشـان،پستان از خود راضی ام
قلبم به درد آید ازین، هر فرد بـی اصـل و نـصــب
تـحـقـیـر مـیـدارد مـرا، دانــد چــو مـن افـغــانـیــم
کورست او،حقا که او،کور ست ،چون بیند،همین
امـــروز را کامروز مــــن، زنــــدانـی ویـرانیم
گرکشته شد روزی، بدان، آن کوری بی اصل ونصب
بـا دسـت خــود مـرگ ورا، مـن بـانـیم من بانیـم
رویم بباشد بــاتوای تازه جـوان کشورم
بـا افـتـخـــاربـر خـود ببال، این را بگوی افغانیم
دیـروز بـودیـم بـهـتـریـن، امـروز هستیم بد ترین
فـــردا بـسـازیـم بـه ز این، دیگر نیندیش فانیم
مـا مـیـتـوانـیـم این کنیم با کوشش و با سعی خود
امـا بـه شـرط آن کـه تـو، بـا لـی کـه یـک افغـانیم
گوید وطن با من و تو، این را عـزیـز جـان مــن
در دست توست در دست تـوست، تـقـدیـر آبا دانیم
+ نوشته شده توسط شهاب الدین مقصودی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت
18:16 |